هر وقت یادم میآید که چیزی نمانده بود رشتهی زندگی خودم را به دست خودم پاره کنم و سعادت بازیافتن تو نصیبم نشود، از آن رنجی که میبردم، از آن یأسی که داشتم، از آن نومیدی کشندهای که گریبانم را گرفته بود و رهایم نمیکرد دلم به حال خودم میسوزد. طبعا جرأت زیادی لازم است که آدم، خودش را به دهان مرگ بیندازد. اما خیال میکنم برای 1 تو، بدون این که 1 را داشته باشد، تحمل زندگی جرأت بیشتری لازم دارد. عمری را با فریبها و دغلیهایی که نقاب عشق را به چهرهی گذاشتهاند به سر بردن، رنج جان کاهی است.
(احمد 1)
برچسب:
نویسنده: زهرا صفری